پائیز

خرید بک لینک

سالها پیش دچار عشقی شدم. تازه از تحصیل فارغ شده بودم. یک سالی میشد. در عنفوان جوانی. اوج شکوفائی دل و احساس و اندیشه. غرق در افکار ریز و درشت و دل در گرو ایمان و مهر و بنده کتاب و فیلم و موسیقی و شور زایندگی و تکامل همچون جوی آبی خروشان در وجودم و شعله گرم بالندگی و هنر چون آتشفشانی تپنده در رگ و پی ام. آشنائی و نزدیکی مان بیشتر از دو ماه طول نکشید... به دلایل مختلف. و ناگهان یک روز، یا بهتر بگویم یک روز سیاه تر از شب، او رفت... رفت! کوله بار حضورش را جمع کرد و از این شهر و دیار رفت! از قبل میدانستم، اما واقعا نمی دانستم! فکر می کردم می دانم! او رفت از این شهر، ازین کشور! و من ماندم و پاره پاره دلم در مشت و دستم. خراش داد تمام روح و احساسم را. تمام آن چشمه جوشان به ناگاه خشکید. مسخ شدم. دشت پر آب و علف وجودم ناگهان صحرای برهوتی شد که تا چشم کار می کرد پر بود از ماسه های تفتیده تنهائی و بغض و غصه و علف های هرز ناامیدی. غربت سختی بود به وسعت کائنات، به عمق تمام آسمان. تنگی نفس آزارم می داد. دچارش شده بودم. بگذریم چه بر من گذشت. این را می خواستم بگویم که همین روزها بود که آن اتفاق لعنتی رخ داد. اوائل پائیز. این پائیز بدکردار. و عجیب است که نزدیک پانزده سال است این حس غریب اما اصیل و ریشه دار، هر پائیز به سراغم می آید. جنون عشق با اینکه سالها از آن گذشته، می آید به سراغ این مجنون دیوانه دل. یک ماهی مهمان است و بعد می رود. دوباره تا سال بعد، اگر عمری باقی بود. و هر سال با خودم می گویم، حتما امسال آخرین سال است... ولی دریغ... حقا که غمش وفادارتر است...

گوشه دنجی برای فراموشی...

ما را در سایت گوشه دنجی برای فراموشی دنبال می‌کنید

برچسب: پاییز,پاییز طلایی,پاییز سال بعد رستاک,پاییز صحرا,پاییز پدر سالار,پاییز طلایی mp3 download,پاییز آمد,پاییزان,پاییز شعر, نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 14:17

صفحه بندی