من چنانم بی تو...

خرید بک لینک

چه خیالی؟ که خیال است و خیالی! و چه خالی است زتو... چه بهاری؟ که خزان است و چنین است و چنانی و چه خالی است ز تو! ... و چه سالی؟ که نیرزد به حساب آمد عمر، که نباشی و بدستت نشود چرخ به تحویل... چه فصلی؟ همه سرد و همه تلخ، نه باران و نه برفی، نه شهزاده قمر راغب حرفی، نه عشقی که حریر تن شبنم بکشاند به دل برگ، نه یخ می شکند مردی یک سنگ، نه نسیمی که کشاند دل موجی طرفی و نه تکانی بَرِ سبزِعلفی، نه که دُری که کند شیفته اش محو تماشا صدفی، نه طنابی بیاویخته از صحن خدا تا به عدم، نه فرشته کشدم ره به قدم تا به قدم، نه لباسی به سبزی، و نه رنگی به تمیزی، نه خروشی به طبیعت، و نه آواز چکاوک، نه حیرانی مرغی، نه خرامانی کبکی، نه صیاد حریصان پی صیدی، نه که صیدی شده وامانده بندی، نه سرودی پرسیمرغ کشاند ته اوجی، نه که جفتش شده عاشق به سرودی، نه پاییز نوازد دل بیچاره جنگل، نه زمستان که بیاید و به طوفان بتکاند غم پائیز به برفی، نه خورشید به گرمی بدرخشد سر کوهی، نه که کوهی به غروری برهاند غم ببری، نه فرهاد درآویخته با کوه، نه طوری که رهاند دل موسی ز اندوه، نه دم خوش نفسش زنده کند مرگ، نه صلیبی نه حواری نه جکایت ز تن مرده یک برگ، نه مجنون به فغان آمده از هجرت لیلی، نه قطاری که کشد سوت ز تنهایی ریلی... چه ماهی؟ همه سی روزه ولی زرد، که زردیش به شکرانه یک درد، همه بی عار و غمین، مسخ رقاصی شاهانه چرخان زمین، همه بیمار و به بدخیمی سیصد زده ها می مانند، قصه از حادثه ها می خوانند، قصه از موی سپید و گله و شکوه آنها زمن زار که آی! ، بگرفتی همه رنگی از ما!... چه روزی؟ شب و پر پچ پچه از تاریکی، پر مه و وزوز و خش خش، شبحی تاشده از باریکی، گرگ ها فکر کمین، روبهان از سر کین، هر که پرسد که شفق نیست چرا؟ پاسخ آید که همین است همین، سایه ها خشکیده، حرف ها ببریده، شعرها کوبیده، گونه ها سرخیده، کج و ماوج شده ها سلطان اند، نکته ها از من و ما میدانند، دیوها شرمنده، جن زده مرده پرستان زمان چرخنده، نه که دفتر ز می خامه شده گلگون فام، نه که باده ببرد هوش از احوال جام، نه که جیحون نه نشاطش و نه خنگی مانده، و نه میر است که این مرثیه در وقت عروسی خوانده... چه ساعت؟ زده از خویش به تشویش تبر، کس ندارد زکس و آن دگری حال و خبر، نه کمانی که کشد بر سرجانش آرش، نه سری مانده به سامان که رود بر دارش، بر سر چله عشاق نه تیری مانده، نه که اسرار ازل را غم سری مانده، کوچه ای نیست که مهتاب بتابد بر آن، بی تو و با تو گذارد گذری را بر آن، شه پر مستی و پرواز درستی را کو؟ منقلب قلب تهی مانده ز شیرین را کو؟... چه دقیقه؟ می کُشد آزارش، نه گذر کرد عقابی ز سر شوق به گرد و بامش، نه کلاغی که برد قالب و طرار شود، قصه ای نیست به خواندن که شود عبرت و تکرار شود، آنکه میگفت ز خورشید نشانی دارد، با شب و شب زده ها دست و تبانی دارد... چه آنی؟ بغض تلخی که شکفته است به اندام ما، روز دیگر که شود بار دگر آید و همراه ما، نگهش تیره و لبخند بد اندامش سرد، ساحران دست به بازی و ببازندش نرد، سیه و سرگین است، بی تو این ثانیه هم چرکین است...

گوشه دنجی برای فراموشی...

ما را در سایت گوشه دنجی برای فراموشی دنبال می‌کنید

برچسب: من بی تو چنانم, نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 14:18

صفحه بندی