گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود.. گاهی بی آن که بخواهی و مقصر باشی و نقشی ایفا کرده باشی، بی رحمانه و ناعادلانه، بدست سرد و نامرد زندگی، زخم هایی بر شاخه های روح و روانت می شکفد، جوانه می زند، رو به آفتاب درد، سبز و نشئه از هوای مسموم و نامرد روزگار، مستحکم و ستبر، ریشه می زند در عمق خاک سرد و سیاه تنهایی هایت، می تند بر رگ و پی وجودت، پر انگیزه و استوار و در جوشش و رشد مدام، تکیه می دهد بر عمیق ترین و ناپیداترین و حساس ترین و گنگ ترین و دورترین و دست نیافتنی ترین و معمایی ترین و مقدس ترین و ناهشیارترین و خالی ترین بخش های وجودت، در اندرونی ترین قسمت کالبدت، می خزد آهسته و بی اذن و اجازه ات در زیرین ترین لایه های تاریخچه زندگی ات، آنجا را بکر و دست نخورده می یابد، جا خوش می کند، شروع می کند به مبارزه سرکشانه با تو، با آنچه هستی، با آنچه بودی، دست در دست بهانه هائی که برای تولدش به جفت ناخوش زندگی داده شد، مقتدرانه، نضج می گیرد در بستر رودخانه ساکن زمان، می مکد از عصاره هستی ات، رَحِم جانت اینک شده میزبان و محل رشد ناخوانده مهمان خودخوانده، زالویی گرگ صفت در بستر پاک آهویی بی خبر، آنگاه است که پر می شوی از دردی جانکاه و سنگین می شوی از وجود و حضورش. و عجیب اینکه در نهایت خو میگیری، عادت میکنی، برایت عادی می شود. آری! درد هم عادی می شود زمانی. حتی گاهی همزبان و همکلام و یار غارت می شود. این خصلت جاودانه انسان های پر درد است. داستان غم انگیزی است زیستن! قصه شگفتی است زندگی! رحم ندارد، مروت ندارد، انتخاب هایش هم مسخره است و عاری از عدل و انصاف، همیشه برای بدترین ها دست می گذارد روی بهترین ها، حرفش یک کلام است، بودن یا نبودن، صفر و یک، سیاه و سفید، بکش تا زنده بمانی، بخوان به نام قانون جنگل، سقوط کن به سطح صفر شعور و هوشیاری، بازگشت کن به تلاش های بدوی و ابتدائی اجدادت در زنده نگاهداشتن سنت جاودانی تنازع بقا... چه بگویم؟ گاهی واقعا نمی شود که نمی شود... همین.
گوشه دنجی برای فراموشی...ما را در سایت گوشه دنجی برای فراموشی دنبال میکنید
برچسب: گاهی نمی شود,گاهي نمي شود,گاهی نمیشود که نمیشود,شعر گاهی نمی شود,گاهي نميشود كه نمي شود,گاهی میشود گاهی نمی شود,گاهی گمان میکنی و نمی شود,گاهی نمی شود ک نمی شود,گاهي نمي شود که نمي شود,گاهی گمان میکنی نمی شود, نویسنده: بازدید: 180